من لازم دیده ام شناخت را کنار زنم تا برای ایمان جا باز کنم

کانت همانند بسیاری از متفکران هم روزگار خویش در برابر چنین سوالاتی قرار داشت و میخواست برای آنها پاسخی پیدا کند . مساله اصلی کانت ،مسأله مابعدالطبیه است . او از مقایسه وضع علم با مابعدالطبیه و از مشاهده سرگردانی و افلاس مابعدالطبیعه در مقابل رواج و رونق بازار علم سخت نگران است . نگرانی او از آن جهت است که می بیند اغراض اصلی و غایات قصوای مابعدالطبیعه ، یعنی وجود خدا و اختیار و خلود نفس در معرکه معرفت بشری به شکست دچار شده و رو به انزوا می رود و اخلاق چون علمی نیست و نمیتواند باشد متزلزل گشته است ، اینست که به صورتی جدی مابعدالطبیعه را ، به نحوی که تا روزگار او معمول و مرسوم بوده ،به سوال می کشد و مورد تردید قرار می دهد و می کوشد تا آن عیب اصلی و بنیادی مابعدالطبیعه را که موجب شده مابعدالطبیعه دچار ورشکستگی شود پیدا کند . او در صفحه نخستین تمهیدات می گوید :

“قصد من ان ست که همه کسانی راکه مابعدالطبیعه را در خور تحقیق و اعتنا می دانند به این حقیقت معتقد سازم که قطعاً واجب است کار خویش را موقتاً متوقف سازند و هر آنچه تا کنون شده ناشده انگارند و مقدم بر هر امری ببینند که آیا اصولاً ممکن است علمی چون مابعدالطبیعه وجود داشته باشد؟

اگر مابعد الطبیعه ،خود علم است چرا مانند علوم دیگر قبول عام و دائم نیافته است و اگر علم نیست چه شده است که همواره به صورت علم متظاهر بوده و ذهن آدمی را با امیدهائی که هرگز نه قطع می گردد و نه برآورده می شود معطل ساخته است؟… در حالی که همه علوم دیگر بی وقفه قدم در راه توسعه و پیشرفت دارند این به تمسخر می ماند که ما ، در علمی که خود را در حکمت محض می خواند و همگان نیز آن را لسان الغیب می پندارند و حل معمای خویش از ان می طلبند بی آنکه قدمی فرا پیش نهیم دائماً گرد یک نقطه می چرخیم.”

کانت آنجا که می خواهد افلاس و درماندگی مابعدالطبیعه را بیان کند می نویسد :

“هر فن کاذب و هر حکمت باطلی سرانجام روزگارش به سر می رسد و در نهایت خود موجب فنای خود می شود و همان نقطه اوج ترقی آن آغاز انحطاط آن است . دلیل آنکه چنین لحظه ای برای مابعدالطبیعه فرا رسیده است ،وضعی است که ما بعاد الطبیعه –درمقایسه با شور و شوقی که نسبت به آموختن سایر علوم ابراز می شود- در میان همه اقوام با فرهنگ پیدا کرده است. “

و در نقد عقل محض بیان میکند:

“روزگاری بود که مابعدالطبیعه را ملکه ی علوم لقب داده بودند . و اگر آمال را به جای اعمال محسوب کنیم الحق میباید او را به سبب اهمیت وظائف خطیری که بر عهده گرفته شایسته این عنوان افتخار آمیز بدانیم ، اما اکنون تغیر احوال زمانه او را به خواری افکنده است و بی بی بیچاره از یاد رفته ای است که همچون هکوبا مویه کنان ناله سر میدهد که:

دریغا روزگار سربلندی ، که به پسران و دختران بسیار و به شوی خویش پشتگرم بودم ،حالیا رانده ومسکین وغریبم. “

باری کانت که شاهد چنین وضع رقت باری است میخواهد با فلسفه نقادی خود ، نه تنها فیزیک نیوتونی را بر اساس فلسفه توجیه کند و مبانی فلسفی آنرا استوار سازد بلکه مهمتر از آن میخواهد حد آن را معلوم سازد و علم را که فراتر از حد خویش رفته است به قول خود پس زند تا جایی برای ایمان باز کند . مشکل کانت تنها مسأله شناسائی و تحکیم پایه های علم نبوده است . سوالاتی که ذهن او را به خود مشغول می داشته و به اعتراف خود او اینهاست که :

“چه میتوانم بدانم؟

چه باید بکنم؟

چه امیدی میتوانم داشته باشم؟

انسان چیست؟”

و او در یک کلام می خواسته است تا هم مسأله شناسائی و علم و هم اخلاق و اثبات وجود خدا و اختیار و خلود نفس را یکجا در یک  نظام فلسفی ، که همان فلسفه نقادی است حل کند.

چرا مابعدالطبیعه ،به عنوان یک علم ممکن نیست؟

مابعدالطبیعه چیست؟

مابعدالطبیعه برای کانت یک معنی عام و یک معنی خاص دارد معنی عام آن را خود در پیشگفتار طبع دوم نقد عقل محض بدین گونه بیان می کند :

“مابعدالطبیعه علم عقلی نظری کاملاً مستقلی است که از همه تعلیمات تجربی فراتر می رود و صرفاً مبتنی بر مفاهیم است.”

بدین معنی ، مابعدالطبیعه برای کانت عرضه منظم کل معرفت فلسفی است که به وسیله قوه عقل محض قابل حصول باشد پیداست که با این معنی عام و شامل ، خود فلسفه نقادی را نیز میتوان جزئی از مابعدالطبیعه و یا مقدمه لازم آن محسوب کرد.

کانت ، مابعدالطبیعه را بدین معنی که ذکر شد ، نه تنها ناممکن نمی داند بلکه کار تحقیق و نقادی خود را نیز یک تحقیق مابعد طبیعی می نامد . اما معنی خاص مابعد الطبیعه را کانت خود چنین ذکر می کند:

“در مابعدالطبیعه ،نه تنها مفاهیم طبیعت ، که همواره در تجربه مورد استفاده قرار می گیرد . بلکه مفاهیم عقل محض نیز ،که هرگز از هیچ تجربه ممکنی مستفاد نیست ، مورد نظر است و آن مفاهیمی است که واقعیت عینی آنها و تصدیقاتی است که صحت و سقم آنها هرگز با هیچ تجربه ای نمی تواند تایید یا کشف گردد ، مضافاً بر این که غرض اصلی از مابعدالطبیعه نیز همین قسمت آن است و جز هر چه هست وسیله ای برای نیل بدان است.”

میتوان گفت مابعدالطبیعه همواره به نحو ماتقدم بر تجربه بر مفاهیم عقلی محض سر و کار دارد و انچه کانت در پی اثبات آن است این است که مادام که این مفاهیم عقلی محض بتواند مورد استفاده تجربی داشته باشد مابعدالطبیعه به عنوان یک علم ممکن است، اما تا آنجا که این مفاهیم به متعلقاتی فوق حس و فراتر از تجربه باشد مابعدالطبیعه به عنوان علم ممکن نمی داند ، به عنوان امر اجتناب ناپذیری که همواره با بشر همراه بوده و همراه خواهد بود تصدیق میکند.

آنچه از سخنان کانت مسفاد می شود اینست که وی با همه مخالفتی که با مبعدالطبیعه معمول نزد اصحاب مدرسه و نیز فیلسوفانی مانند دکارت و لایب نیتس دارد ،نمیخواهد راهگشای الحاد باشد ، بلکه میخواهد با اثبات مسدود بودن راه عقل نظری در وصول به اغراض مابعدالطبیعه ،راه را برای نیل به همین مقاصد از طریق عقل عملی هموار سازد . کانت فلسفه نقادی خود را مابعدالطبیعه نوینی می داند و کار خود را به «کندن پرهای دروغین» مابعدالطبیعه تشبیه میکند که «نه تنها آن را نحیف و حقیر نخواهد ساخت بلکه از جنبه دیگر سبب شکوه و جلال آن خواهد شد» وی به صراحت از خدمت فلسفه نقادی خود به علم کلام یاد میکند و می گوید :

” اما خدمت آن به کلام را به هیچ وجه نباید دست کم گرفت ، ازباب آنکه کلام را از حکم جزم اندیشان آزاد می سازد و بدین سان آن را مقابل همه اعتراضات این گونه مخالفان حفظ میکند . زیرا مابعدالطبیعه متعارف به رغم همه وعده های مساعدی که به کلام داد نتوانست به وعده وفا کند و علاوه بر آن با استمداد از تفکر جزمی تنها کاری که کرد این بود که دشمنان خود را بر ضد خود تجهیز کرد”

منبع :  تمهیدات کانت با مقدمه و ترجمه حداد عادل

No related posts.

Related posts brought to you by Yet Another Related Posts Plugin.