خدا در فلسفه ویتگنشتاین
سخنان اندیشمندان درباره ی خداوند, فلسفه غرب دی ۱۰م, ۱۳۸۸یکى از نوابغ فلسفه که به حق مى توان او را فیلسوفى مولف در قرن بیستم نامید «لودویگ ویتگنشتاین» است. مطلب زیرخلاصه ای از مقاله ( نوشته سیرل بارت /ترجمه هدایت علوىتبار/مجله ارغنون/شماره ۷- ۸ )است که آراء این نابغه درباره خدا در آن آمده است .
ابتدا به نظر او در رساله منطقی و فلسفی (تنها کتابش که در طول زندگی به چاپ رساند) پرداخته شده:
اینکه جهان چگونه استبراى امر برتر، (the higher) هیچ فرقى نمىکند. خدا خود را در جهان آشکار نمىسازد
عبارت ویتگنشتاین را به هر نحوى تفسیر کنیم باز به نظر مىرسد که مضمونش مخالف با تعالیم تقریبا هر دینى است. از نظر همه خداانگاران ، خدا، جهان یا طبیعت است. از نظر یهودیان خدا خود را در رویدادهاى تاریخى آشکار مىکند. از نظر مسیحیان خدا خود را به طور کلى در رویدادهاى تاریخى و به طور خاص در حیات عیسى مسیح آشکار مىسازد. از نظر مسلمانان خدا خود را در جهان به عنوان قسمت، (Kismet) یا تقدیر آشکار مىکند.
ویتگنشتاین هیچکدام از این تعالیم را نقض نمىکند. او نمىگوید که خدا خود را در جهان آشکار نمىکند بلکه مىگوید او خود را در جهان به عنوان یک واقعیتیا رویداد یا وضعیتى که بخشى از جهان را تشکیل مىدهد، آشکار نمىکند. از اینرو خدا، مانند ارزش، بخشى از جهان نیستبلکه «بیرون از جهان» است. او، مانند ارزش، به آنچه برتر است تعلق دارد. بنابراین، خدا از آن جهت که خود را آشکار مىکند بخشى از جهان وقایع یا جهان دادههاى علمى نیست. حتى همهخداانگارى مانند اسپینوزا نیز این را مىپذیرد. حتى اگر جهان، (Natura Naturata) خدا، (Natura Naturans) باشد باز خدا از این جهت که از بیعتیا ماهیتخودش ناشى مىشود به نحوى متمایز از جهان و «بیرون» از آن است.
در واقع واجبالوجود ، که در مقابل موجودات ممکن قرار دارد، کاندیداى بسیارخوبى براى احراز مقام خدایى در فلسفه ویتگنشتاین است. هر چه که در مورد واجبالوجود به عنوان خدا گفته شود، دستکم او این خصوصیت را دارد که خود را در جهان آشکار نمىکند، به این معنا که واقعیتى در جهان نیست. افزون بر این، چون ممکنالوجود نیست پس، همانگونه که شایسته «امر برتر» است، از جهان فراتر مىرود. اما مشخص نیست که آیا ویتگنشتاین واجبالوجود را به عنوان خداى خود مىپذیرفتیا نه. او با پیروى از خط مشى منطقى و شکاکانه مىگوید فقط ضرورت منطقى وجود دارد. علیت مسلما فاقد این ضرورت است، اما آیا مفهوم موجودى که عدم وجودش غیرقابل تصور و از اینرو غیرممکن است هم فاقد ضرورت منطقى است؟ پاسخ این سؤال روشن نیست.
در یادداشتها چهره کاملا برجستهاى از خدا به نمایش گذاشته شده است.
- معناى، (Sinn) زندگى یعنى معناى جهان را مىتوانیم خدا بنامیم.
- و این را مرتبط کنید، (daran knupfen) با تشبیه خدا به پدر.
- دعا، تفکر درباره معناى زندگى است.
- من نمىتوانم کارى کنم که رویدادهاى جهان مطابق خواست من روى دهند; من کاملا ناتوان هستم.
- من فقط مىتوانم خودم را مستقل از جهان – و بدینسان، به یک معنا، مسلط بر آن – کنم، آن هم فقط تا آنجا که از هرگونه تاثیرگذارى در رویدادهاى جهان صرفنظر نمایم
«معناى زندگى» صرفا همان چیزى است که خود ویتگنشتاین مىگوید یعنى معناى جهان. زندگى و جهان یک چیز واحدند. معناى جهان آن چیزى است که جهان را معقول مىکند. اما واقعیتهایى که جهان را شکل دادهاند فىنفسه معقول نیستند; آنها فقط هستند یا تصادفا هستند. این واقعیتها نمىتوانند خود را تبیین کنند و به وسیله علوم و تاریخ نیز نمىتوان آنها را تبیین کرد و اگر هم بتوان چنین کرد صرفا تبیینى جزئى و ناقص خواهد بود. اگر جهان اصلا معنایى داشته باشد این معنا باید بیرون از جهان باشد نه درون آن.
اما چیزهاى بسیارى بیرون از جهان قرار دارد مانند اخلاق، زیبایىشناسى، مابعدالطبیعه، منطق و خود زبان. چرا یکى از اینها معناى جهان نباشد؟ فکر مىکنم از نظر ویتگنشتاین اینها به شیوههاى خاص خود معناى جهان هستند زیرا هرکدامشان به جهان معنا مىبخشند
اگر بگوییم سخن ویتگنشتاین مبنى بر اینکه معناى زندگى و جهان ارتباط تنگاتنگى با تشبیه خدا به پدر دارد و دعا تفکر درباره معناى زندگى استسخنى شگفتآور است مبالغه نکردهایم.
منظور ویتگنشتاین از خدا به عنوان پدر مىتواند بسیار جالب باشد. روشنترین معناى «خداى پدر» این است که او به هنگام آفریدن جهان ما را، بىواسطه یا با واسطه، آفریده است; و ما همانطور که به پدر طبیعى خود وابسته هستیم به او نیز وابستهایم; و او خواهان رفاه و خوشبختى ماست. معلوم نیست ویتگنشتاین، اگر بود، این تفاسیر را مىپذیرفتیا رد مىکرد. آنچه او واقعا مىگوید این است که مفهوم خدا به عنوان پدر با مفهوم خدا به عنوان معناى زندگى و جهان مرتبط است.
این مفهوم از خدا نمىتواند تسلىبخش باشد; اما اگر نظر ویتگنشتاین را درست فهمیده باشم او احتمالا آخرین فردى است که آن را تسلىبخش مىداند. از نظر او خدا، پدر آسمانى مسیحیت یا حتى خداى رحیم یهودیت نیست. خداى مسلمانان، یعنى الله، البته نه از این جهت که رحمان استبلکه از این جهت که تقدیر را در دست دارد و دلیل هر چیزى است که روى مىدهد، از هر خدایى به خداى ویتگنشتاین نزدیکتر است. شاید سادهتر و صحیحتر باشد که بگوییم خداى او خداى یک فیلسوف است و، به تعبیر پاسکال ، هیچ ربطى به خداى ابراهیم، اسحاق و یعقوب ندارد. اما این نظر، چندان خوب و مناسب نیست زیرا نمىتواند «تشبیه خدا به پدر» را تبیین کند. خداى ویتگنشتاین خدایى دینى است; به این معنا که، برخلاف خداى اسپینوزا، در یک زمینه و بافت دینى به خوبى جاى مىگیرد.
این مطلب را یکى از عبارتهاى فقره بعد یعنى «دعا تفکر درباره معناى زندگى است» تایید مىکند. البته دعا در اینجا به معناى نیست، اما به هر حال هرگونه دعایى یک عمل دینى است. به علاوه، گرچه درخواستیا تضرع ، چه جنبه دینى داشته باشد و چه جنبه غیردینى (براى مثال در یک مجلس قانونگذارى)، معناى اصلى دعاست اما به هیچ وجه عالیترین نوع دعا نیست. در واقع بعضى از محافل این نوع دعا را خرافى مىدانند. باید متذکر شد که در دعاى ربانى ، که الگو و سرمشق ادعیه است، نیمى از دعاها به معناى معمولى کلمه درخواست نیستند و اگر آنها را به طور تحتاللفظى درنظر بگیریم بىمعنا خواهند بود. اگر نام خدا از پیش مقدس نباشد پس او دیگر خدا نیست، مگر اینکه، همانطور که احتمال دادهاند، از «تقدیس کردن»معناى «گرامىداشتن» اراده شده باشد. اما حتى در این صورت نیز درخواست از خدا براى اینکه نامش گرامى باشد و خواستش به اجرا درآید و ملکوتش برقرار گردد با درخواست از او براى نان روزانه فرق دارد. کسانى که در زمینه دعا خبره هستند نظرکردن عرفانى، (mystical contemplation) را عالیترین نوع دعا مىدانند، و در این نوع دعا هیچ احتیاجى به درخواست نیست. این دعا عبارت است از نظرکردن به ذات خدا و متحدشدن با او. اما اگر خدا معناى زندگى و معناى جهان است چرا نباید تفکر درباره معناى زندگى دعا باشد؟
«ایمان به یک خدا به معناى درک مساله معناى زندگى است» و «ایمان به خدا به معناى فهمیدن این حقیقت است که زندگى داراى معنایى است.» در اینجا ویتگنشتاین «یک خدا» و «خدا» را بدون آنکه بینشان فرقى بگذارد به کار مىبرد. اما این مساله هیچ اهمیتى ندارد، زیرا او صرفا در حال سخنگفتن از ایمان و معناى ایمان داشتن به موجودى الهى است; بنابراین هیچ الزامى ندارد که در این خصوص مؤمن باشد یا ملحد، لاادرى باشد یا شکاک. او از آنچه به آن ایمان دارد سخن نمىگوید بلکه از معنایى سخن مىگوید که در ایمان به خدا یا ایمان به یک خدا نهفته است.
من نمىتوانم کارى کنم که رویدادهاى جهان مطابق خواست من روى دهند; من کاملا ناتوان هستم.
“من فقط مىتوانم خودم را مستقل از جهان – و بدینسان، به یک معنا، مسلط بر آن – کنم، آن هم تا آنجا که از هرگونه تاثیرگذارى در رویدادهاى جهان صرفنظر نمایم”. (یادداشتها ص ۷۳)
در فقره ۸ ژوئیه مىافزاید:
جهان به من داده شده است، یعنى اراده من کاملا از بیرون وارد جهان، که از پیش وجود دارد، مىشود …
از اینرو ما احساس مىکنیم که متکى به یک اراده بیگانه هستیم.
اینگونه باشد یا نباشد، به هر حال ما، به یک معنا، متکى هستیم، و آنچه را به آن متکى هستیم مىتوانیم خدا بنامیم.
خدا، به این معنا، باید صرفا تقدیر و به عبارت دیگر، جهانى باشد که مستقل از اراده ماست.
حتى اگر همه آنچه آرزو مىکنیم روى مىداد این فقط به اصطلاح، لطف تقدیر بود، زیرا هیچ ارتباط منطقى میان اراده و جهان وجود ندارد تا وقوع آنچه را آرزو مىکنیم تضمین کند، و رابطه فیزیکى فرضى، خود مطمئنا چیزى است که نمىتوانیم آن را نیز اراده کنیم. (یادداشتها ص ۷۳(
پس از چه باید صرفنظر کنیم؟ روشن است که باید از هرگونه کوشش یا تمایل براى تاثیرگذارى در آنچه مستقل از اراده ماست صرفنظر کنیم. اگر فکر کنیم که مىتوانیم در جهان تاثیر بگذاریم و بکوشیم تا بر رویدادهاى آن مسلط شویم با شکست مواجه مىشویم. در واقع گویى سر خود را به دیوارى آجرى مىکوبیم و بدینسان به خود صدمه مىزنیم بدون اینکه به استقلالى ستیابیم. اما چگونه صرفنظر کردن به ما استقلال مىبخشد؟
صرفنظر کردن یک طرف قضیه و هماهنگى با جهان و اراده بیگانه طرف دیگر آن است. به عبارت دیگر، صرفنظر کردن شرط منفى براى هماهنگى و لازمه هماهنگبودن با جهان و همچنین لازمه به اجرادرآوردن اراده خدا و پاسخدادن به نداى الهى است. اما انسان نمىتواند از هرگونه تمایل و کوشش براى تاثیرگذارى در جهان (اراده بیگانه) صرفنظر کند بدون آنکه در عین حال با جهان هماهنگ باشد. بنابراین، ایندو مستلزم یکدیگرند.
ما با فراتررفتن از تحولات یا رویدادهاى جهان بر جهان مسلط مىشویم و از آن استقلال مىیابیم : کسانى قرار دارند که این حقیقت را که نمىتوانند در باران، برف یا گرماى شدید تاثیرى بگذارند مىپذیرند. آنان گرچه تحت تاثیر این تغییرات جوى هستند اما اجازه نمىدهند که این تغییرات از لحاظ روحى تاثیرى در ایشان بگذارد. پس تا این اندازه مستقل از این تغییرات و مسلط بر آنها مىشوند، هر چند که نمىتوانند باران، برف یا گرماى شدید را متوقف کنند. اینافراد با مسلطشدن بر تغییرات مذکور و مستقلشدن از آنها، به یک معنا، با آنها هماهنگ مىشوند. ین همان چیزى است که نویسندگان اهل معنا و عرفا (چه شرقى و چه غربى) قرنهاست مىگویند. براى مثال هنگامى که مىخواستند چشم قدیس فرانسیس را داغ کنند او آتش را «برادر آتش» خطاب مىکرد.
از نظر ویتگنشتاین این هدفى است که فقط در محدوده جهان مىتوان به آن دستیافت. اراده، خوب یا بد، نمىتواند واقعیتهاى جهان را تغییر دهد. من این مطلب را اینگونه تفسیر مىکنم که هدف مذکور به معناى نحوه برداشت و شیوه نگرشى به واقعیتهاى جهان است. ما به جاى آنکه بکوشیم تا در برابر این واقعیتها واکنش نشان دهیم یا تسلیمشان گردیم و در نتیجه به استقلال دست نیابیم، به برداشتى صحیح از آنها مىرسیم و بدین طریق از آنها فراتر مىرویم.
بدینسان از نظر ویتگنشتاین میان خدا، جهان، تقدیر، معنا یا هدف زندگى و اراده بیگانه، که ما همه به آن وابسته هستیم، رابطهاى وجود دارد
در نهایت فقط دو موجود با اهمیت در جهان وجود دارد: خدا و خودم. هرکس و هر چیز دیگرى فقط تا آنجا که به این دو موجود مرتبط است داراى اهمیت است. ما خودمان باید باعث رستگارى خویش شویم; هیچکس، حتى خدا، نمىتواند این کار را براى ما انجام دهد
چگونه مىتوان خداى ویتگنشتاین را در میان خدایان فلسفى جاى داد. باید بگویم که این کار تقریبا به خوبى امکانپذیر است زیرا او همه صفات ذاتى یک خداى یگانه را دارد. او متعالى است; همه چیز قائم به اوست و به اینمعنا خالق است; داور خیر و شر و حق و باطل است; و به سبب داشتن این ویژگیها تا اندازهاى (البته نه به طور کامل) پدرى است که مىتوان به درگاهش دعا کرد، هر چند که دعا را باید به معناى تامل و تفکر فهید نه درخواست و تضرع; چنین تفکرى به زندگى معنا مىبخشد.
منبع : نوشته سیرل بارت /ترجمه هدایت علوىتبار/مجله ارغنون/شماره ۷- ۸(با تلخیص)
No related posts.
Related posts brought to you by Yet Another Related Posts Plugin.
فلسفه و حکمت
دیدگاه های اخیر