نوعی حالت دو قطبی در تفکر ابن سینا و نیز ناخرسندی پوشیده او از فلسفه مشائی که به خصوص در آثار مشرقیه او اظهار شده است . خواه ابن سینا واقعاً به اجرای طرح خود برای تشریح این حکمت اشراقی شده باشد یا نه، آنچه به یقین میتوان گفت این است که در اواخر عمر حالتی در او پیدا شده بو که میخواست از شیوه متداول مشائیان فاصله بگیرد و به مکتب دیگری نزدیک شود که در آن  از راه عرفان و ذوق به دنبال حقیقت می رفتند . این مکتب عرفانی و ذوقی را او اشراق نامید . در داستان عرفانی زنده بیدار (حی بن یقظان) ، شرق نماینده معدن نور است و غرب نماینده معدن ظلمت . ابن سینا در رساله مزبور از بری بیان مطالب فلسفی و عرفانی از تمثیل نور استفاده کاملی نموده است.

طرحی که ابن سینا در نظر داشت ، چنانکه هم در کتاب شفاء و هم در منطق المشرقین بیان کرده است ، این بود که میخواست رساله ای بنویسد در مبانی علم حقیقی ، به طوری که دست هیچ کس به دامن اسرار آن نرسد جز ، به قول او ،«خود ما و کسانی که شبیه ما هستند» آن هم به قدر قوه درکشان و به اندازه عشقی که به حقیقت دارند ، و البته این فکر چه بسا هرگز به عمل در نیامد. اما دو نسل بعد از ابن سینا شهاب الدین یحیی سهروردی مقتول در(۱۱۹۱/۵۸۷) معروف به شیخ مقتول در صدد برآمد تا به این فکر جامه عمل بپوشاند . وی در راه این مقصود خود سعی کرد تا از احساسات ضد مشائی ابن سینا و تمایلات عرفانی و ذوقی ای که او وهمفکرانش میخواستند برآورده سازند کمال بهره برداری را بنماید . یکی از معروفترین زندگینامه نویسان سهروردی به نام شمسالدین شهرزوری ،سهروردی را فسلسوفی خوانده است که «جمع بین الحکمتین» کرده یعنی حکمت ذوقی و بحثی را با هم جمع کرده است و در حکمت ذوقی به درجه ای نایل شده که از نظر راسخان در این علم هیچ کس بدان نرسیده است و اما در حکمت بحثی باز شهرزوری می گوید که شیخ در کتاب مشارع «استیفای ابحاث متقدمین و متأخرین نموده است و اصول و قواعد حکمای مشائین را ابتر کرده است و به هم زده است و استوار گردانیده آراء و معتقدات حکمای پیشین را » و باز در این راه هیچ کس به پای او نرسیده است . چه بسا در تصوف عملی بعضی از مشایخ صوفیه مانند حلاج و بایزید بسطامی ، در تصوف عملی به مرتبه شیخ اشراق رسیده باشند ولی هیچ کس نتوانسته است حکمت نظری و عرفان عملی را با چنین مهارت کاملی یک جا جمع نماید.

کتاب مشارع یکی از سه اثری است که جوهر تفکر اشراقی سهروردی در انها بیان شده است . دو اثر دیگر او عبارتند از حکمةالاشراق و مقاومات . ستایشی که شهرزوری از کتاب حکمةالاشراق میکند اغراق آمیز است . از نظر او هیچ کس پیش از او و پس از او نظیر ان را تصنیف نکرده است.شهرزوری می نویسد «این کتاب را چنانکه هست کسی نمیفهمد و مرادات او را نمیشناسد مگر صدّیقی » به این سه اثر کتاب دیگری را باید افزود و آن تلویحات است که خلاصه ای است از مباحث فلسفه مشاء و شیخ ان را بدین منظور نوشته است تا زمینه را برای ردّ آراء مشائیان آماده ساخته باشد.

عکس العمل در مقابل فلسفه مشائی در اسلام تحت عنوان حکمت برتر که در تفکر افلاطون و ارسطو دیده میشود و سابقه ان حتی به هرمس و اسقلیبوس وفیثاغورس و زرتشت می رسد جوهر اصلی حکمت ذوقی بود که ابن سینا در اواخر عمر به فکر ان افتاد ولی هرگز موفق نشد آن را به صورت تام و تمامی بیان نماید.

شیخ اشراق در مقدمه تلویحات مینویسد که غرض او این است که لُبّ قواعد معلم اول ارسطو را بدون التفات به تفاسیری بیان کند که فلاسفه مشائی از انها کرده اند . وی در تلویح اول مقولات منطق ارسطوئی را مورد بحث قرار میدهد و با نظر جمهور فلاسفه در این باب مخالفت می ورزد ، چه از نظر او «مقولات از معلم اول اخذ نشده است بلکه از شخصی فیثاغوری به نام ارخوطس گرفته شده است» پس از ان در تلویح دوم ، بحث کلی و جزئی و متناهی و نامتناهی و اعتبارات عینی و ذهنی را پیش می کشد . مسأله مهمی که در این باب مرح می شود مسأله وجود و ماهیت است که خود از مسائل فلسفه سینوی است و سهروردی در خصوص آن نظری انتقادی دارد .موقف شیخ در این خصوص این است که «جایز نیست که بگوئیم وجود در اعیان زاید بر ماهیت است زیرا میتوانی ماهیت را بدون وجود در نظر بگیریم پس همچنین وجود را ، مانند سیمرغ ، میتوان «من حیث هو» فهم کرد بی آنکه بدانیم آیا سیمرغ در عالم اعیان موجود است یا نه» بنابراین وجود و ماهیت کاملا با هم متحدند و ذهن هیچگونه دویی در اشیاء موجود تشخیص نمیدهد بلکه آنچه میبیند اتحاد تام وجود و ماهیت ، جزئی و کلی است.

با وجود این وحدت ، نسبت وجود با ماهیت ، برخلاف آنچه بعضیها پنداشته اند مانند نسبت محمول با موضوع نیست . چه اگر وجود در اعیان صفتی بود از برای ماهیت ، در آن صورت ماهیت میتوانست یا پس از وجود یا پیش از ان در معیّت آن با موجود باشد . به همان نحو که جزئی از پرتو وجودی که ماهیت آن را تعیین میکند موجود نیست بلکه مستقل از آن و در کنار ان موجود است ، و این باطل است ، بحث وجود سهروردی را از لحاظ منطقی ناگزیر از بحث درباره واجبالوجود میسازد . در این باره او نسبت به استدلال ابن سینا در اثبات وجود واجب نظری انتقدی دارد ، زیرا معتقد است که استدلال ابن سینا ظاهراً اقناعی و جدلی است ، چه شیخ الرئیس قایل است به اینکه وجود عرضی زاید بر ماهیت است و در نتیجه ماهیت مقدّم بر وجود است و بطلان این هم ثابت شده است . اما دلیل خود سهروردی ، اگر چه اساس منطقی ان کاملاً با اساس منطقی ابن سینا فرق ندارد ، مستقیم تر است . میگوید :«هر یک از ممکنات محتاج است به علتی ، پس جمیع ممکنات محتاج به علت اند ، زیرا این مجموعه متشکل از آحاد ممکن است پس جملگی نیازمند به علتی هستند که خارج از این مجموعه باشند ، و این غیر از ممکن یعنی واجب است ، اگر این علت خارج از ممکنات نمیبود در آن صورت خود یکی از آحاد مجموعه ممکنات می بود . پس این علت خارجی یعنی واجب الوجود دارد»

دلایل دیگری نیز ، از راه های دیگر برای اثبات خدا اقامه شده است

۱-      هیولی و صورت غیر واجبند ، پس اجسام معلول دیگری وجود هستند که از هر حیث واجب است

۲-      از انجا که حرکت به طور طبیعی به جسم تعلق نمیگیرد پس جسم متحرک باید دارای محرک باشد و همانطور آن محرک باید دارای محرک دیگر است و سلسله اجسام متحرک و محرک باید محرکی غیر متحرک و غیر متغیر ختم شود و این همان واجب الوجود است

۳-      واجب الوجود تحت هیچ مقوله ای واقع نمی شود ، چه هیچ مقوله ای نیست که دست کم یک جز ان ممکن نباشد و لذا همه مقولات ممکن اند و به واجب الوجودی محتاج اند که تحت هیچ یک از آنها نیست ، بلکه وجود محض است و هیچ کثرتی را نمی پذیرد

سهروردی ادعا میکند که قصد او در همه آثار مشائیش این است که آراء این فلاسفه را صرفنظر از درستی آنها بیان کند . البته روشن نیست که او تا چه اندازه میخواهد آراء آنان را رد کند .در بسیاری از موارد به نظر می رسد با آنان موافقت دارد یا نزدیک ترین تعبیر به آراء آنها به کار برده است . به هر تقدیر ، او در جاهای متعدد اظهار میکند که موقف صریح او را باید در اثر بزرگ و اصیلش حکمة الاشراق جستجو کرد که به ادعای او بی همتا بوده و هرگز کسی مانند ان را تصنیف نکرده است  هدف آن کتاب ، به قول او ، این نیست که به مخالفان خرده گیرد بلکه مقصود این است که حقیقت را بی پرده بیان کند به همان وجه که او در کشف و شهود و از طریق سلوک راه حق که راه اشراق است به آن نایل آمده است

روش اشراق به عنوان مقدمه اول چیزی بود که ارسطو به مصنِف تعلیم داده است ، و آن در ضمن رویائی بوده است که در آن ارسطو به شیخ اشراق ظاهر شده و به وی گفته است که علم انسان به خودش مقدمه و اساس همه علم های دیگر است . این علم صرفاً استدلالی و بحثی نیست ، بلکه لازمه آن ذوق است و در واقع حکمت از نظر شیخ اشراق دارای چندین مرتبه است …

منبع

-تاریخ فلسفه در جهان اسلام /ماجد فخری

-شیخ اشراق ترجمه نصرالله پور جوادی

No related posts.

Related posts brought to you by Yet Another Related Posts Plugin.